نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
84
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
چون توئى شمشير كشد ، جز انكه كار بناچارى رسد ، و نگهداشت جانب ، و دفاع از خويش را ناگزير باشد ، و اگر خواهى دختر خود را همپيوند تو گردانم ، تا وحشت و منافرت از ميانه برخيزد ، و دواعى محبت ، و وثوق بعهد الفت متأكّد آيد ، جلال الدّين را اين سخنان خوش نمود ، و دو تن از كسان خويش ، يزيدك پهلوان و سنقر حق طايسى را بهمراه رسول شمس الدّين نزد وى فرستاد ، و چون آن دو به خدمت شمس الدّين رفتند ، او را بر جلال الدّين اختيار ، و در نزد وى اقامت كردند ، باشد كه از مداومت سفر ، و ملازمت خطر ، و تحمّل تعب ، و رنج بيدارى روز و شب براسايند ، و از ان پس خبر بتواتر پيوست ، كه شمس الدّين ايلتمش ، و قباچه ، و ديگر ملوك هند ، و عامّهء رايان و تاكوران ، و صوبهداران آن اقليم ، بر استيصال جلال الدّين همداستان گشته ، چنين رأى زدهاند ، كه وى را بر كنار آب خجنير ، دستگير سازند ، و بدانجا كه راه گريختن ، يا دفاع را وسيلتى انگيختن بسته باشد ، او را بچنگ ارند و از ميان بردارند ، اينگاه جلال الدّين بليّت را بزرگ يافت ، و عزمش بيكباره سستى گرفت ، و چنين ديد كه دشمنان گوناگون از هرسوى ، خصومت وى را كمر بسته ، و اجل كردار در كمين نشستهاند ، و چون وى بسعى و كوشش ، درى از حوادث بربندد ، روزگار درى چند از بلا ، بر روى وى بگشايد ، بدين حال با مصلحتانديشان مشورت كرد ، كه از عهدهء آن مهم چگونه بيرون ايد ، و تدبير آن امر معضل ، و حل آن عقدهء مشكل ، از چه راه روى نمايد ، و درين باب هركس بنظرى رايى ديگر زد ، و فكرى ديگر انديشيد ، و آراى ايشان در تخطئه و تصويب و تبعيد و تقريب ، موافق و يكسان نيامد ، از طرفى جماعتى ، كه از درگاه برادر وى غياث الدّين ، روى بآستان او نهاده بودند ، باجماع گفتند . آهنگ عراق بايد كرد ، و آن جايگاه از دست برادر بازستد ، به حكم آنكه ، در ان خطّه ، رأىانديشان از مصلحتبينى چشم پوشيده ، ارباب مشورت ، شيوهء مداهنه پيش گرفتهاند ، و بهركار و در هرمقصد ، جز صلاح نفس ، و نفع شخص خويش منظورى ندارند ، و بسبب وهن تدبير ، و ضعف سياست غياث الدّين ، وى را به چيزى نشمرند ، و در وى بخردى نگرند ، و اينك آن مملكت ، اين و آن را ، طعمهء طمع ، و عرضهء غرض باشد ، و از جانبى ، جهان پهلوان بوى اشارت كرد ، كه از فتنهء چنگيز خان ، در ديار هند توان اسود ، و هم درين كشور مقيم بايد بود ، و از ملوك اين اقليم باكى نشايد داشت ، اينگاه شوق تملّك و حكمرانى بلاد موروث ، جلال الدّين را بر قصد عراق مصمم كرد ، و وى سبكبار ، روى بدان ديار اورد ، و در انچه از بلاد هند بتصرّف داشت ، جهان پهلوان را بنيابت گذاشت ، و حسن قرلق را ، بوفا ملك ملقب ، و از جانب خويش ، بر بقاياى بلاد غور و غزنه ، كه از صدمات تاتار ايمن مانده بود ، حكمروا ساخت ، و وفا ملك ، تا پايان عمر ، و خاتمهء روزگار خويش ، در هند بماند ، و جهان پهلوان را بسال ششصد و بيست و هفت از مستقر خويش برتاختند ، و بناحيت عراق انداختند .